خرید بک لینک
روزهای خیلی خیلی سخت بعد سه سال اومدم به وبلاگم سر بزنمتوی این سه سال اتفاقای تلخ زیادی افتاده و من دیگه اون آدم سابق نیستم. خیلی چیزا تغییر کرده ، من هم همینطور.یه ایران دلش خونهغم و غصه داره می باره از آسمون.همه خسته و داغونداغدیده و پر از غمقلبامون سنگینه و هر شب با گریه می‌خوابیمحالمون بدهولیمن می‌خوام امیدوار باشم به آینده ی ایران مون...می‌خوام خونِ عزیزامون بی ثمر نمونه...این داغ تا ابد با من و با ایران میمونه ولی کاری میکنیم که عزیزای از دست رفته مون روحشون به آرامش برسهما ادامادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 22:00

تـو با قلب ویرانه مـن چـه کردی؟ببین عشق دیوانه مـن چـه کردیدر ابریشم عادت آسوده بودمتو با بال پروانۀ مـن چـه کردی؟ننوشیده از جام چشم تو مستمخمار است میخانۀ مـن چـه کردی؟مگر لایق تکیه دادن نبودم؟تـو با حسرت شانۀ مـن چـه کردی؟مرا خسته کردی و خود خسته رفتیسفرکرده با خانۀ مـن چـه کردی؟جهان مـن از گریه ات خیس بارانتـو با سقف کاشانه ي مـن چـه کردی؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1402 ساعت: 17:19

این روزها ..

دلم یک کنج ساده وصمیمی میخواهد !

یک ایوان

به سمت تمام بی خیال بودنها

یک دوست

که حواس مرا از تمام غم هایم پرت کند !

من …

دلم کمی حال خوش می خواهد !

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 16:50

وقتی میگویم:

“دیگر به سراغم نیا!”

فکر نکن که فراموشت کردهام

یا دوستت ندارم نه!

من فقط فهمیدم

وقتی دلت با من نیست

بودنت مشکلی را حل نمیکند

تنها

دلتنگ ترم میکند!

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 16:50

بخوان، بیاموز، عــشق بورز درایوان خود بی نیاز و بی ناز به تماشای جهان بنشین... زیرا که زندگی حلقه هایی از لحظات خوش است...

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 0:12

روزهای سخت همیشه هستند.میآیند و میروندu200d، تا مزهی قهقههای بلند از زیر دندان زندگی نرود.تا طعم نان داغ صبحانهی مادر، بوی تکرار و رنگ دلزدگی به خودش نگیرد.روزهای سخت میآیند و میروند، که از میان هزاران، قدر همین چند رفیق ناب و چند یار اصیل را بیشتر بدانیم. روزهای سخت میآیند و میروند،تا گاه گاهی به یادمان بیاورند که دلبری گُلهای باغچه چیز کمی نیست، معجزهی بزرگ خداست … ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 1:19

همانقدر که زمین گِرد است،روزگار ما زمینیها هم گرد است. میچرخد و میچرخد.گاه برایمان درد میآورد، و گاه آرامش. گاه اشک از سر بیچارگی میشود، و گاه اشک از سر شوق. خوبیاش به همین است. خوبیاش به این است که میدانی هیچ چیز همیشگی نیست.میدانی که توپ روزگار تا ابد خواهد چرخید، و ورقها تا ابد عوض خواهند شد. خوبیاش به این است که میتوانی با امید منتظر بمانی. منتظر بمانی تا خاک و طوفان تمام شود و رنگین کمان بیرون بیاید.خوبی گِرد بودن همین است. گِردیها از حرکت باز نمیایستند. گِردیها منتظرت میگذارند، اما هرگز ناامیدت نمیکنند … ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 1:19

امروز خیلی دلم هوای شیراز رو کرده دلم میخواد دوباره توی آرامگاه حافظ قدم بزنم چشامو ببندم و به موسیقی قشنگی که پخش میشه گوش بدم بعدش یه بستنی سنتی توی کاسه ی سفالی که به رنگ نیلی خوشرنگ بود سفارش بدمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1400 ساعت: 1:41

آدمی است دیگر یک کاسهای دارد به نام کاسه محبت که بر خلاف کاسه صبرش باید هر چند وقت یک بار پر شود. مدام از قصد کارهایی میکند، که از طرف کسی محبتی، دلگرمی، دلخوشی ببیند، حالا طرف چه آشنا باشد چه غریبه.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: جمعه 3 بهمن 1399 ساعت: 3:30

حلقه های ازدواج رو آوردن و تو حلقه ی منو دستم کردی و منم حلقه ی تو رو... هرچند که واسه انگشتت کوچیک بود... اما چه اهمیتی داشت!! اون لحظه فقط من بودم و تویی که عاشقت بودم...! تویی که به خاطرت همه چیو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: جمعه 3 بهمن 1399 ساعت: 3:30

چرا توی این چند هفته ی سخت که تو مریض بودی و من همه ی کارای خونه رو انجام میدادمهمه ی کارای پسر دوساله مونو انجام میدادم(سرگرم کردنش،غذا، خواب و استراحتش، نصف شب بیدار شدنش و دوباره سرگرم کردنش که سمتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: جمعه 3 بهمن 1399 ساعت: 3:30

بر پنجره ام بُخارِ تو می چسبد
صبحانه در انتظارِ تو می چسبد
قوری و سماور و دو فنجان با عشق
چایی چقَدَر کنارِ تـو می چسبد

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: چهارشنبه 25 ارديبهشت 1398 ساعت: 3:48

محمد عزیزم نمی تونم زندگی بدون تو رو تصور کنم.

تو دلیل بودن من هستی

تا همیشه عاشقتم

روزت مبارک مرد من

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: چهارشنبه 25 ارديبهشت 1398 ساعت: 3:48

تو را می بینم...
در ژرفای دلم
برای دیدن تو چشم سر نیاز نیست
قلب عاشق میخواهد و عهدی ناگسستنی
که تا وقتِ آمدنت، منتظر باشم...
میدانم که روزی خواهد رسید...
روزی که تو را با چشم هایم هم خواهم دید

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: چهارشنبه 25 ارديبهشت 1398 ساعت: 3:48

چنان زندگی را سخت گرفته ایم
گویی سال ها قرار است باشیم!
کاش یاد بگیریم،
رها کنیم، بگذریم گاهی باید رفت...
ما به آرزوهایمان یک رسیدن بدهکاریم...
زندگی کوتاه است!

پس در لحظه زندگی کنید...

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: چهارشنبه 25 ارديبهشت 1398 ساعت: 3:48

صفحه بندی