يك شب براي خدا...
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:24
دزدی به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت، اما چیزی نیافت که قابل دزدی باشد . خواست که نومید بازگردد که ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت:ای جوان!سطل را بردار و از چاه، آب بکش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزی از راه رسید، به تو بدهم؛ مباد که تو از این خانه با دستان خالی بیرون روی! دزد جوان، آ
بندگي
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:24
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد. جوان ب
خدا...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:36
گويند پادشاهی نیمه شب خواب دید که زندانی اش بیگناه است؛پس آزادش کرد و گفت حاجتی بخواه. زنداني گفت: وقتی خدایی دارم که نیمه شب تو را بیدار میکند تا مرا رها کنی؛ نامردیست از دیگری حاجت بخواهم
خالي شو...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:36
مرحوم شیخ رجبعلی خیاط میفرمود:بطری وقتی پر است و میخواهی خالی اش کنی، خمش میکنی.هر چه خم شود خالی تر میشود. اگر کاملا رو به زمین گرفته شود سریع تر خالی میشود.دل آدم هم همین طور است، گاهی وقتها پر میشود از غم، از غصه،از حرفها و طعنههای دیگران.قرآن میگوید: "هر گاه دلت پر شد از غم و غصه ها، خم
عميق نفس بكش...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:36
سکوت گورستان را می شنوى؟دنیا ارزش دل شکستن را ندارد. میرسد روزی که هرگز در دسترس نخواهیم بود. خاک آنتن نمیدهد که نمیدهد. ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ غصه ﻫﺎﯾﺖ، ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺁﺭﺍﻡ می کند، ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ؟ ﭘﺲ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ. ﻋﻤﯿﻖ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ، ﻋﻤﯿﻖ. ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ، بودن را ﺑ
انسانيت ...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:36
ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 1939 ﻭقتي ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﻦ ﺷﺮﮐﺖ ﮔﻨﺪﻡ ﮐﺎﻧﺰﺍﺱ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﺎ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻨﺪﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﻟﺒﺎﺱ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ، ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﻃﺮﺣﺪﺍﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺴﺘﻪﺑﻨﺪﯼ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻓﻘﯿﺮ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ کمال ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺁﺭﻡ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﮐﺖ ﺑﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺷﺴﺘﺸﻮ ﭘﺎﮎ ﻣﯿﺸﺪ.
لبخند...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:36
متن یک نامه خودکشی بجا مانده از دهه 1970 :"به سمت پل میروم؛اگر در مسیر حتی یک نفربه من لبخند بزندنخواهم پرید" ❣به آدمها لبخند بزنید؛ لبخند هزینه ای ندارد اما شایدفرشته نجات یکی شدید
مهرباني خدا...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:36
گنجشکی به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم سر پناه بی کسیم بود، طوفان تو آن را از من گرفت! کجای دنیای تورا گرفته بودم؟...خدا در جواب گفت: ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تواز کمین مار پر گشودی. چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو...
رزق و روزي...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:36
پیرمردی ته یک کوچه ی بن بست مغازه داشت.یه جوانی اومد گفت عمو خدا عقلت بده. مردم نبش چهار راه مغازه دارن فروش نمی کنن. بعد تو اومدی ته کوچه بن بست. پیرمرد گفت: پسرم، اگر فرشته ی مرگ خدا جناب عزرائیل همین الان بخواد جان من رو بگیره، آیا ته کوچۀ بن بست من رو پیدا می کنه یا نمی کنه؟ جوان گفت: معلومه که
همیشه باش...
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:07
گاهیﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﺵ ﮐﻨﯽﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼﻧﮕﺎﻫﺶ میکنیﺍﺷﮑﺎﺕ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ میشهﺗﻮی ﺩلت میگیﻧﺒﺎشیﻣﯿﻤﯿـــــﺮﻡهمیشه باش...
جرأت كن ...
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:07
وقتی روز جدیدی شروع می شود، جرأت کن و قدرشناسانه تبسمی کن. وقتی به تاریکی رسیدی، جرأت کن و اوّلین کسی باش که شمعی روشن می کند. وقتی بی عدالتی وجود دارد، جرأت کن و اوّلین کسی باش که آن را محکوم می کند. وقتی به دشواری برخوردی، جرأت کن و به کارت ادامه بده. وقتی به نظرت می رسد زندگی دارد به زمینت می ز
قلمت را بردار.... بنويس...
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:07
قلمت را بردار ،بنویس از همه خوبیها ، زندگی , عشق ، امیدو هر آن چیز که بر روی زمین زیبا استگل مریم ، گل رزبنویس از دل یک عاشق بی تاب وصالاز تمنا بنویساز دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شوداز غروبی بنویس که چون یاقوت و شقایق سرخ استبنویس از لبخند...از نگاهی بنویس که پر از عشق به هر سوی جهان می نگرد
بازتاب محبت...
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:07
پيش از اينها فكر ميكردم خداخانه اي دارد كنار ابرهامثل قصر پادشاه قصه هاخشتي از الماس خشتي از طلاپايه هاي برجش از بلوربرسر تختي نشسته پرغرورماه برق كوچكي از تاج اوهر ستاره پولكي از تاج اواطلس پيراهن او آسماننقش روي دامن او كهكشانرعد و برق شب طنين خنده اشسيل و طوفان نعره توفنده اشدكمه ي پيراهن او آفتا
الگوي زيبايي باش...
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:07
الگوی زیبایی برای دیگران باش...سعی کن کسی که تو را می بیند، آرزو کند مثل تو باشد. از ایمان سخن نگو، بگذار از نوری که بر چهره داری، آن را احساس کنند. از عقیده نگو، بگذار با پایبندیِ تو آن را بپذیرند. از اخلاق برایشان نگو، بگذار آن را از طریق مشاهدۀ تو بپذیرند. از تعهد برایشان نگو، بگذار با دیدن تو،
مهرباني...
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:07
u200fu200eرابرت داوینسن قهرمان مشهور گلف وقتی در یک مسابقه قهرمان شد ، زنی به سویش دوید و گفت : u2028بچه ام مریضه ، به من کمک کن و گرنه اون میمیره u200fu200eرابرت بلافاصله همه ی پولی رو که برنده شده بود به اون زن داد. u200fu200eهفته ی بعد یکی از مقامات ورزش گلف با رابرت تماس گرفتو به او گفت : u2028خ...
فروش بهشت!!!
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:07
در قرون وسطی، کشیشان بهشت را به مردم میفروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود میکردند.فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج میبرد، دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد، تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهش
راز شاد بودن ...
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:07
بزرگی را گفتند :راز همیشه شاد بودنت چیست؟ گفت:دل بر آنچه نمی ماند نمی بندمفردا یک راز است، نگرانش نیستمدیروز یک خاطره بود حسرتش را نمیخورمو امروز یک هدیه است قدرش را میدانم
درخت گردو...
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:07
روزی مردی زیر سایهی درخت گردویی نشست تا خستگی در کند دراین موقع چشمش به کدو تنبلهایی که آن طرف سبز شده بودند افتادوگفت: خدایا! همهی کارهایت عجیب و غریب است! کدوی به اینبزرگی را روی بوتهای به این کوچکی میرویانی و گردوهای به اینکوچکی را روی درخت به این بزرگی!همین که حرفش تمام شد گردویی از درخت به
وعده ي لباس گرم...
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:07
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید: «آیا سردت نیست؟»نگهبان پیر گفت: «چرا ای پادشاه، اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.»پادشاه گفت: «من الان داخل قصر میروم و میگویم یکی از لباسهای گرم مرا را برایت بیاور